فیلسوفان یونان باستان از طالس تا سقراط

خرید بک لینک

برای فهم اهمیت خوانش فلسفه در دوران کنونی و به خصوص در سرزمین ایران، کافی است نگاهی بر احصاء العلوم فارابی یا مفاتیح العلوم خوارزمی بیاندازیم تا معلوم شود که چه حجم عظیمی از علوم رایج در ایران به اصطلاح علوم "عقلیه" یا "دخلیه" است. در عین حال ماهیت فلسفه به گونه ای است که پیوند نزدیکی با تاریخ خویش دارد و برای فهم هر نظریه ای از هر فیلسوف، ضروری است که آن را در مرحله اولیه اش و در حال شکل گیری اش مورد مطالعه قرار دهیم. بنابراین شناخت اندیشه های فلسفی در هر یک از دوره های فکری گذشته که ما از آن ها تأثیر پذیرفته ایم، باعث خواهد شد که بتوانیم به ارزیابی واقع بینانه تری از خودمان برسیم. کم نیستند کسانی که بی خبر از آن چه ما از گذشتگان تحویل گرفته ایم، فقط به مطالعه متون فلسفه می پردازند و تصور می کنند که آن چه از فلسفه می خوانند، همگی از آن فیلسوفان ما است و یا بر پایه "قواعد کلی" آن استوار است. برای اجتناب از این گونه ارزیابی ها لازم است که شناختی اصیل از هریک از دوره های گذشته تاریخ فلسفه داشته باشیم. بدین جهت ۴ فصل اول کتاب فیلسوفان یونان از طالس تا ارسطو، یکی از بهترین گزارش ها از تاریخ فلسفه است.

ایونی ها

مکتب ایونی یا ملطی (Milesian) با نام طالس (Thales) و آناکسیمندر (Anaximander) و آناکسیمنس (Anaximenes) شناخته می شود که زمان زندگی آن ها نیز پشت سر هم بود. آن ها در جست و جوی چیزی ثابت و پایدار در لابه لای گرداب تغییر ظاهری بودند: تحت این بی نظمی ظاهری، ثبات و وحدتی پنهانی وجود دارد که اگر هم با حس ادراک نشود، با عقل قابل ادراک است. این ثبات را باید در جوهری که جهان از آن ساخته شده است، جست و جو کرد. عنصر ثابت و قابل ادراک جهان عبارت است از ساختار و صورت آن. این رهیافت طالس مبین دو نکته است: نخست آنکه تمامی اشیا و موجودات از یک منشأ واحد و جوهر واحدی شکل گرفته اند. در واقع وی با این رهیافت برای نخستین بار اصل وحدت وجود را در عالم فلسفه تبیین و تحلیل نموده و توجه فیلسوفان و اندیشمندان را به زوایای این اصل معطوف ساخت. دوم آنکه طالس قائل به ثبات و وحدت طبیعت اشیا در ورای کیفیات متغیر و متکثر آنها بوده است. بر این اساس طالس به وجود امر واقعی و مشهود که بتوان آن را مبدأیی ثابت و واحد برای احوال و کیفیات متغیر صور مادی دانست، پی برد. باید توجه داشت طالس کسوفی را پیش گویی کرد که می توان تاریخ آن را سال ۵۸۵ قبل از میلاد دانست و این می تواند برای به دست آوردن تاریخ تقریبی زندگی وی گویا باشد. از آناکسیمندر نیز کتاب تئوفراستوس آرای فلاسفه طبیعی (Opinion of the Natural Philosophers) به دست ما رسیده است. او جهان موجود را محل اجتماع ستیزه آمیز کیفیت های متضاد دانست و همچنین بر این نظر بود که جریان کار عالم به صورت دوری است. طالس فرض کرده بود، اساس عالم کلاً آب یا "رطوبت" است. از این رو، او حالت اولیه ماده را به صورت توده نامتعینی از بعد نامتناهی در نظر گرفت که در آن، عناصر متضاد یا خواص آن ها هنوز متمایز نگشته اند، اگر چه این توده، آن ها را گویی به صورت کمون در بر دارد. او این توده را آپایرون (apeiron) نامید، کلمه ای که به معنی "بی حد" بود. آناکسیمندر اما این توده نخستین را در حرکت ازلی می دانست که در نتیجه آن حرکت، کیفیات متضاد، کم کم از یکدیگر جدا شدند. از دیگر سو سهم عمده آناکسیمنس، آخرین عضو مکتب ملطی، عبارت بود از کشف فرآیندی طبیعی که می توان گفت تغییرات ماده نخستین در طی آن رخ می دهد و جهان کثیر ما بدان طریق به وجود می آید. در مجموع مبانی فلسفی مکتب ملطی از این قرار است: ۱. مادی و عینی بودن جهان ۲. متغیر بودن طبیعت ۳. ازلی و ابدی بودن جهان ۴. متأثر بودن پدیده های طبیعت از یکدیگر و ارتباط آنها ۵. وحدت اساسی تمامی موجودات.

فیثاغوری ها

چنان که ثبت شده است فیثاغورس در حدود سال ۵۳۰ قبل از میلاد به جنوب ایتالیا مهاجرت نمود. لب فلسفه فیثاغورس، عقیده به نامیرایی نفس انسانی و سیر نفس از طریق یک سلسله تجسم ها نه تنها در انسان، بلکه حتی در اجسام سایر موجودات بود. مهم ترین پرهیز فیثاغوریان، یعنی خودداری آن ها از خوردن گوشت حیوان، با این عقیده مرتبط است. آن ها معتقد بودند که جهان در کلیت خود، موجودی زنده است. جهان، واحد و ازلی است و انسان ها بسیار و مختلف و میرا هستند. اما جزء ذاتی انسان، یعنی نفس او، نامیرا است و نامیرایی او ناشی از این حقیقت است که نفس وی، پاره یا بارقه ای از نفسی کلی است که از آن جدا شده و در بدنی فانی حلول کرده است. بنابراین، انسان در زندگی هدفی دارد و آن هدف عبارت است از رهایی از آلودگی بدن و پیوستن به روح جهانی که ذاتاً به آن متعلق است، از طریق خالص شدن روح. فیثاغوریان در این عقاید با سایر مکتب های عرفانی مشترک بودند. فیثاغورس معتقد بود ما ارگانیسم هایی هستیم که اصول ساختاری عالم کبیر (macrocosm) را بازآفرینی می کنیم. بر این اساس ایونی ها از ترکیبی از متضادها سخن گفتند و فیثاغوریان مفاهیم نظم و نسبت و اندازه را بر آن افزودند.

هراکلیتوس

از نوشته های هراکلیتوس است که: "بحرالعلوم بودن (Polymathy) - آموختن چیزهای زیاد - فهم نمی آورد". هراکلیتوس گفته است: "جهان یک آتش همیشه زنده است." "نه به من، بلکه به لوگوس گوش کنید." هراکلیتوس لوگوس را با "فکر" (گنومه gnome) یکی می گیرد. به نظر هراکلیتوس، فقط حرکت و تغییر، واقعیت بودند. هر آن چه مردم درباره عالم تصور می کنند، و هر آن چه فکر می کنند که می بینند و می شنوند و احساس می کنند، فریب محض است. فقط عقل می تواند به حقیقت دست یابد و عقل نشان می دهد که واقعیت، مطلقاً به گونه دیگری است.

پارمنیدس و کثرت گرایان

پارمنیدس (Parmenides) در نیمه اول قرن پنجم قبل از میلاد می زیسته است. او در حدود سال ۴۵۰ قبل از میلاد، شصت و پنج سال داشته است. پارمنیدس اولین کسی بود که معقول را به بهای محسوس برگزید.

فیلسوفانی که بلافاصله بعد از پارمنیدس آمدند کثرت گرایان (Pluralists) بودند. نمایندگان کثرت گرایان، امپدوکلس (Empedocles)، آناکساگوراس و فلسفه اتمی دموکریتوس (Democritus) هستند. امپدوکلس یک فیلسوف طبیعی است که در جهان وی موجودات زنده، مانند سایر اجسام طبیعی، از ترکیب کاملاً تصادفی عناصر ناشی شده اند: ابتدا باید عجیب ترین مخلوقات به وجود آمده باشند. اما در تنازع بقاء، آن ها که کمتر برای بقا مناسب بودند، از بین رفتند و فقط آن هایی باقی ماندند که اعضایشان چنان بودند که به طور عملی با هم همکاری می کردند. آناکساگوراس از دیگر کثرت گرایان در اواسط قرن پنجم مورد تعقیب قرار گرفت. آناکساگوراس نظریه کاملاً پیچیده ای درباره طبیعت ماده ارائه کرد و برای نخستین بار تمایز آشکاری میان ماده و عقل قایل شد. او نه تنها مانند امپدوکلس اظهار داشت که باید علت محرکه ای جدا از ماده متحرک وجود داشته باشد، بلکه آشکارا ابراز عقیده کرد که هر آن چه ماده نیست، باید عقل باشد. بر این اساس عقل بر جهان حکومت می کند و آشفتگی های آن را نظم می بخشد.

فلسفه اتمی دموکریتوس

دموکریتوس در حدود سال ۴۶۰ قبل از میلاد متولد شد. متفکران اتمیست، نظری به منطق پارمنیدس و جانشینان او در مکتب موسوم به الیایی (Eleatic school) داشتند. نظریه اصلی آن ها، مانند نظریات امپدوکلس و آناکساگوراس، مستقیماً از این قول پارمنیدس ریشه می گرفت که هیچ چیز نمی تواند به طور واقعی به وجود آید یا از بین برود. در نتیجه به وجود آمدن و از بین رفتن ظاهری اشیا را باید این گونه تبیین کرد که آن ها صرفاً ترکیب های تصادفی انبوهی از عناصر هستند و فقط عناصر را می توان لایق نام موجود دانست. این عناصر یا یگانه واقعیت های حقیقی، آن قدر کوچکند که با حواس ما ادراک نمی شوند. آن ها در حرکت بی پایان در فضای لایتناهی به هم بر می خورند و باز هم به حالت اولیه بر می گردند. این اتم ها کوچک ترین اجزای موجود ماده هستند و جامد و سخت و زوال ناپذیرند. آن ها ذاتاً یکی هستند و فقط در شکل و اندازه با هم فرق دارند. این ویژگی ها، به علاوه اختلافات آن ها در وضعیت ها و حرکت ها و فاصله هایشان نسبت به یکدیگر، برای توجیه تفاوت هایی که حواس ما در مورد اشیای محسوس به ما نشان می دهند، کافی هستند. آن چه که سخت احساس می کنیم، اتم هایش به هم فشرده هستند. اشیای نرم اما از اتم هایی که با هم فاصله دارند تشکیل یافته اند. آن ها دارای فضای خالی زیادی هستند و به همین دلیل فشارپذیرند و مقاومت کمتری در مقابل لامسه نشان می دهند. احساس های دیگری هم به همین طریق توضیح داده می شوند. در مورد مزه، اشیای شیرین از اتم های صاف ساخته شده اند، در حالی که مزه های ترش یا تلخ ناشی از اتم های تیز یا گوشه دار هستند که مسیر خود را در بدن زخمی کرده، خراش های ریزی روی زبان ایجاد می کنند. تبیین رنگ ها نیز بدین صورت است که وضعیت های گوناگون اتم هایی که سطح اشیا را تشکیل می دهند، سبب می شود که آن اشیا، نوری را که بر آن ها می تابد به طرق متفاوت منعکس کنند و خود نور هم البته یک شیء جسمانی است که از اتم های ظریف بسیار ریز که به علت ریز بودن و گرد بودنشان به تندی حرکت می کنند، ساخته شده است. کوچکترین و گردترین (و بنابراین بی ثبات ترین و فرارترین) همه اتم ها، نفوس حیوانات و انسان ها را تشکیل می دهند. نظریه اصالت ماده دموکریتوس تا این حد فراگیر بود. بدین ترتیب، هر جوهری به جوهر مادی تحویل داده می شود. البته یک چیز برای جهان بینی اتمی ضرورت بنیادی داشت: باید فضای خالی وجود داشته باشد تا اتم ها در آن حرکت کنند. در نتیجه ویژگی اندیشه دموکریتوس عبارت بود از عزمی جدی برای تبیین حقایق ظاهری و گمراه نشدن با تفکر انتزاعی. از این جا بود که گفت: "آنچه نیست، به همان اندازه وجود دارد که آن چه هست". اگر اتم های مادی یگانه جوهر واقعی هستند، پس فضای خالی، به آن معنا واقعی نیست. دموکریتوس میدید در فضای لایتناهی مفهوم بالا یا پایین معنی ندارند.

سوفسطاییان

واکنش به سوی انسان گرایی، با پیدایش سوفسطاییان (the Sophists)، مرتبط است: طبیعت ذاتاً عملی تعالیم آن ها که آن را به عنوان تعلیم فضیلت (آرته) توصیف می کردند. سوفسطاییان در چیزی سهیم بودند که می توان آن را گرایشی فلسفی دانست، یعنی نوعی شکاکیت عمومی و تردید در امکان شناخت مطلق. استدلال آرخلائوس (Archelaus)، از شاگردان آناکساگوراس، این بود که آیا نباید فرض کنیم که عدالت و بی عدالتی، حق و باطل، به همان اندازه وجودی ذهنی و غیر واقعی دارند؟ در طبیعت هیچ اصل مطلقی نمی تواند وجود داشته باشد که بر روابط میان انسان ها حاکم باشد. همه بستگی به این دارد که شما چگونه به آن نگاه کنید. موضع شکاکانه سوفسطاییان را می توان با نقل قول هایی از دو چهره معروف آن ها، یعنی گرگیاس (Gorgias) و پروتاگوراس، روشن کرد. گرگیاس کتابی به نام "درباره طبیعت، یا معدوم" نوشت و در آن به اثبات سه مطلب پرداخت: (الف) هیچ چیز وجود ندارد؛ (ب) اگر هم چیزی وجود داشت، ما نمی توانستیم آن را بشناسیم؛ (ج) اگر هم می توانستیم آن را بشناسیم، نمی توانستیم آن را به دیگران منتقل سازیم. جمله مشهور "انسان معیار همه چیز است" را نیز او گفته که معنای آن این است که حقیقت برای هرکسی همان است که بر او ظاهر می شود. بنابراین، حقیقت، کاملاً نسبی است. اما، پروتاگوراس با افزودن این که هرچند یک دیدگاه نمی تواند درست تر از دیدگاه دیگر باشد ولی می تواند بهتر از آن باشد، برای نظریه های قراردادی درباره حقیقت جا باز کرد. سوفسطاییان فرزندان زمان خود بودند. پروتاگوراس در سال ۴۴۳ قبل از میلاد برای اولین بار نظریه ای را در باب منشأ قانون اعلام کرد که ما اکنون آن را قرارداد اجتماعی (social contract) می نامیم. او گفت انسان ها برای حفاظت از خود در مقابل حیوانات وحشی و برای تعالی سطح زندگی خود، در مرحله اولیه، مجبور شدند به صورت جمعیت هایی، با هم متحد شوند. تا آن زمان آن ها نه معیارهای اخلاقی داشتند و نه قانون؛ اما زندگی اجتماعی با حاکمیت معیارهای جنگل، غیر ممکن می گردید و به همین دلیل، آرام آرام و با زحمت یاد گرفتند که لازم است قوانین و قراردادهایی را وضع کنند تا بر اساس آن اقویا ملتزم گردند که فقط به دلیل قوی تر بودنشان بر ضعفا یورش نبرند و اموالشان را غارت نکنند. بر اساس این دیدگاه، قوانین و معیارهای اخلاقی ساخته دست بشر و ناقص هستند. چنان که خود پروتاگوراس گفت: آن ها به علت این که لازم بودند به وجود آمدند. سوفسطاییان دیگر نیز بر این اصل تکیه می کردند که هیچ ارزش و معیار مطلقی وجود ندارد. سوفسطاییان تمام اعمال انسان را مبتنی بر تجربه نشأت گرفته از مصلحت می دانستند. درست و غلط، حکمت، عدالت، خوبی و ... از نظر آنان چیزی جز اسم نبود. سقراط به چنین عالمی از تفکرات پا نهاد.

سقراط

سقراط بیشترین شهرت خود را وامدار جمله مشهوری است که به "فضیلت، معرفت است" ترجمه می شود. سقراط معتقد بود تنها چیز ارزشمند عبارت است از مبادله زنده عقاید از طریق سؤال و جواب. او مکرر می گفت که خودش چیزی نمی داند و فقط از این جهت از دیگران داناتر است که او از نادانی خویش آگاه است. جوهره روش سقراطی این بود که مخاطب را قانع می ساخت که هرچند او گمان می کند چیزی می داند، در واقع آن را نمی داند. قبول نادانی، اولین شرط ضروری برای کسب دانش است، زیرا هیچ کس به دنبال شناخت هیچ موضوعی نخواهد رفت اگر بر این پندار باشد که آن را می شناسد. کار سقراط بر اعتقاد کامل به امکان شناخت مبتنی بود. او این عقیده را هم داشت که نخاله های عقاید نسنجیده و گمراه کننده که اذهان اغلب مردم را پر کرده است، باید دور انداخته شوند تا جست و جوی دانش ممکن گردد. آن چه او برای انسان ها پیشنهاد می کرد: "آرمانی از دانش تحصیل نشده" بود و کل فلسفه در نظر او در این آرمان "جستجوی مشترک" خلاصه می شد. سقراط با گفتن این که فضیلت، دانش است می خواست این دو بعد مسئله، یعنی بعد اخلاقی و بعد عقلانی آن را بیان کند. دومین سخن مشهور وی، "هیچ کس دانسته به راه غلط نمی رود"، از همین جا ناشی می شود. اگر فضیلت دانش است، پس رذیلت فقط از نادانی نشأت می گیرد. هدف او همین بود: رسیدن از انبوه فضیلت ها به امر واحد.

منبع

گاتری، ویلیام کیت چیمبرز: فیلسوفان یونان از طالس تا ارسطو، ترجمه حسن فتحی، نشر علم، چاپ ۲، ۱۳۸۸.

+ نوشته شده    توسط سید محمد صدرالغروی 

نگاهی به فیلم آستیگمات؛ روایتی واقع گرایانه از آسیب های اجتماعی...

ما را در سایت نگاهی به فیلم آستیگمات؛ روایتی واقع گرایانه از آسیب های اجتماعی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 33 تاريخ: شنبه 30 تير 1403 ساعت: 23:29

صفحه بندی