خرید بک لینک

نظریهٔ «ذهن لاک‌پشت‌ها» از این باور آغاز می‌شود که انسان می‌تواند هنر معامله‌گری را بیاموزد؛ اما آموختن این هنر، پیش از هر چیز، آموختنِ زیستن در جهانی است که روز آیندهی آن در پرده‌ای از مه پوشیده است. آینده، چون افقی دور، در برابر دیدگان ما گسترده است. می‌نماید که اگر اندکی بیشتر پیش رویم، بدان خواهیم رسید؛ اما افق همیشه از ما می‌گریزد و فاصلهٔ خویش را نگاه می‌دارد. انسان راه می‌سپارد و آینده همچنان در دوردست می‌درخشد؛ نه آن‌قدر نزدیک که در مشت جای گیرد و نه آن‌قدر دور که از چشم پنهان شود. این فاصله، سرزمین عدم قطعیت است. در آنجا، انسان با چراغ دانش خویش گام می‌زند؛ چراغی که چند قدم پیش‌تر را روشن می‌کند، نه تمام جاده را. ما نمی‌دانیم زمان آینده چه خواهد آورد، اما ناگزیر باید به استقبال زمان آینده برویم. نمی‌دانیم کدام باد خواهد وزید، اما باید بادبان برافرازیم. نمی‌دانیم باران خواهد بارید یا آفتاب خواهد تابید، اما باید بذر خود را در خاک بگذاریم. این، سرنوشت انسان است. و بازار سهام نیز یکی از صورت‌های همین سرنوشت است؛ یکی از میدان‌هایی که در آن انسان می‌کوشد میان دانسته و نادانسته، میان محاسبه و حادثه، میان امید و بیم، راهی برای خویش بگشاید.

از این رو، ریسک دشمنی نیست که بتوان آن را یک‌باره از میدان بیرون راند. ریسک، سایه‌ای است که تا هنگامی که چراغی روشن است، همراه انسان خواهد بود. باید سایه را شناخت. باید اندازهٔ آن را دانست. و باید آموخت که چگونه در کنار آن راه رفت. جیمز بریانت کانانت می‌گوید: «لاک‌پشت تنها زمانی پیشرفت می‌کند که گردن خود را از لاک بیرون آورد.» در این جمله، تمثیلی از تمامی زندگی نهفته است. لاک، خانهٔ امن است؛ دیوار کوچکی میان موجود زنده و جهان بیرون. اما امنیت اگر به سکون بدل شود، دیگر امنیت نیست؛ زندان است. لاک‌پشت اگر همیشه در خویشتن پنهان بماند، از گزند جهان در امان است، اما از راه نیز بی‌خبر خواهد ماند. زندگی، خواه‌ناخواه، بیرون‌آمدن از لاک است. هر گام، نوعی مخاطره است. هر انتخاب، اندکی سپردن خویش به آینده است. معامله‌گر نیز باید گردن از لاک بیرون آورد؛ اما نه از سر مستیِ خطر، بلکه با آگاهی از اینکه جهان را نمی‌توان از ریسک تهی کرد. آن‌کس که از هر خطری می‌گریزد، شاید هرگز زخمی نشود؛ اما چه‌بسا هرگز نیز به جایی نرسد. و آن‌کس که خطر را نمی‌بیند، نه شجاع، که نابیناست. شجاعت، دیدن پرتگاه و شناخت فاصلهٔ خویش از آن است.

رالف والدو امرسون انسان را از آن برحذر می‌دارد که زندگی خویش را در ترس و تردید تباه کند و او را به کارهایی فرا می‌خواند که انجام درستشان، آمادگی او را برای سال‌های آینده بیشتر می‌کند. ترس، چهره‌ای دوگانه دارد. گاه زنجیر است و گاه چراغ. اگر انسان را از حرکت بازدارد، زنجیر است؛ اگر چشم او را به سنگ زیر پا و پرتگاه کنار راه بگشاید، چراغ است. تردید نیز چنین است. تردیدی هست که اراده را می‌فرساید و تردیدی هست که انسان را پیش از گام‌نهادن به اندیشیدن وامی‌دارد. آنچه باید از آن گریخت، نه تردید، بلکه تسلیم‌شدن به تردید است. فیث، ناتوانی جمعی انسان را در برخورد منطقی با عدم قطعیت، یکی از سرچشمه‌های اتلاف و تأخیر و تخصیص نادرست منابع می‌داند. انسان گاه آن‌قدر از سقوط می‌ترسد که از درخت بالا نمی‌رود. و چه بسا میوه‌ای که در بالاترین شاخه‌هاست. اچ. جکسون براون می‌گوید: از بالا رفتن از درخت نترسید، زیرا میوه‌ها همیشه در بالای آن قرار دارند. اما درخت را نیز باید شناخت. شاخه را باید آزمود. و توان خویش را باید سنجید. زیرا بالا رفتن، اگر چشم بر خطر ببندد، شجاعت نیست؛ همان‌گونه که ماندن در پایین، اگر تنها از ترس باشد، احتیاط نیست. میان بی‌باکی و ترس، سرزمین پهناوری است به نام خرد.

حتی اقتصاددانان نیز آینده را به یقین نمی‌شناسند. ادگار آر. فیدلر با طنزی گزنده می‌گوید: «اگر از پنج اقتصاددان دربارهٔ یک مسئله بپرسید، پنج پاسخ متفاوت خواهید شنید؛ و اگر یکی از آنان به هاروارد رفته باشد، بهتر است از نفر ششم نیز بپرسید!» این شوخی، پرده‌ای از یک حقیقت بزرگ‌تر را کنار می‌زند: جهان پیچیده، پاسخ واحد ندارد. در آن، نیروها به یکدیگر می‌پیوندند، علت‌ها به معلول‌ها بدل می‌شوند و معلول‌ها دوباره علت حوادث تازه می‌شوند. بازار سهام نیز چنین است. هر نرخ، برآیند هزاران اراده و هزاران بیم و امید است. در چنین جهانی، آنچه می‌توان داشت، پیشگویی نیست؛ حدس آگاهانه است. حدس آگاهانه، چشم‌بستن بر نادانی نیست. برعکس، اعترافی است صادقانه به مرزهای دانستن. انسان خردمند نمی‌گوید: «من زمان آینده را می‌دانم.» می‌گوید: «من روز بعد را نمی‌دانم؛ اما با دانسته‌های در روز جاری، می‌کوشم بهترین برآورد را از آن داشته باشم.» این جمله، ساده است؛ اما در دل خود فروتنیِ عقل را دارد.

عدم قطعیت، مهِ آینده است. ریسک، اندازهٔ گامی است که در این مه برمی‌داری. مه را نمی‌توان با فرمان کنار زد؛ اما می‌توان در مه، آهسته‌تر رفت، چراغ را بالاتر گرفت و راه بازگشت را فراموش نکرد. از این‌رو، بی‌ریسک‌ترین راه همیشه بهترین راه نیست. گاهی ایستادن نیز مخاطره است. گاهی فرصت، چون پرنده‌ای کوچک، تنها یک‌بار بر شاخه می‌نشیند. و کسی که از ترس نزدیک‌شدن به آن، پنجره را نمی‌گشاید، شاید دیگر هرگز آوازش را نشنود. اما اگر انسان همه‌چیز را ایده‌آل فرض کند، از همان لحظه نخست در معرض شکست است. پرتفوی، باغی نیست که همهٔ درختانش هم‌زمان شکوفه کنند. در این باغ، گاه شاخه‌ای می‌شکند؛ گاه میوه‌ای پیش از رسیدن می‌ریزد؛ گاه ریشه‌ای در زیر خاک می‌پوسد و برگ‌های سبز، برای مدتی، این پوسیدگی را پنهان می‌کنند. اقتصاد دگرگون می‌شود. شرکت‌ها تغییر می‌کنند. مدیران اشتباه می‌کنند. مردم می‌ترسند. مردم طمع می‌کنند. و در دوردست، حادثه‌ای ممکن است سر برآورد که هیچ‌کس نامش را در دفتر محاسبات خود ننوشته است.

آنگاه قوی سیاه می‌آید. قوی سیاه، تنها پرنده‌ای سیاه‌رنگ نیست. او شکست یک یقین است. سال‌ها، انسان قوی سفید دیده بود و از دیدن‌های خویش قانونی ساخته بود: «قوی‌ها سفیدند.» سپس قوی سیاه از دور آمد. و با آمدن او، نه فقط یک پرنده، بلکه یک اندیشه فرو ریخت. نسیم طالب این تصویر را برای رخدادهایی به کار برد که نادرند، پیامدهایشان بزرگ و پیش‌بینی‌ناپذیر است و چون در زندگی معمول انتظارشان نمی‌رود، پس از وقوع، ذهن آدمی را به سوی بیان‌های خرافی و غیرمنطقی می‌کشانند. تاریخ، سرشار از قوی‌های سیاه است. انسان بدوی در برابر زلزله ایستاد. زمین زیر پایش لرزید. او علت را نمی‌دانست. پس در آسمان خدایی خشمگین ساخت. زمین لرزید و انسان قربانی کرد. ناشناخته، برای او چهره‌ای انسانی یافت. اما آیا در روزگار ما نیز چنین نیست؟ ما نیز گاهی پس از وقوع حادثه، داستانی برای آن می‌سازیم؛ داستانی چنان مطمئن که گویی حادثه پیش از وقوع، در کتاب تقدیر ما نوشته شده بود.

اما شناخت علت پس از حادثه، شناخت آینده نیست. پس از آنکه رودخانه طغیان کرد، هرکس می‌تواند برای طغیان آن بیانی بیابد. هنر، دانستنِ مسیر سیلاب پیش از آمدن آن است. و حتی این نیز همیشه ممکن نیست. فیث عدم قطعیت را مشخصه نظامی می‌داند که کنترل دقیق آن در دست ما نیست. آب‌وهوا چنین است. صبح، آسمان را می‌بینیم. ابرها را می‌شماریم. باد را می‌سنجیم. دما را اندازه می‌گیریم. و دربارهٔ روز آینده سخن می‌گوییم. اما آسمان به فرمان ما نیست. بازار سهام نیز آسمانی دیگر است؛ آسمانی که ابرهایش از شرح، بادهایش از انتظارات، طوفان‌هایش از ترس و آفتابش از امید ساخته شده است. در آن، میلیون‌ها انسان با میلیون‌ها خواست و بیم و آرزو حرکت می‌کنند. برای پیش‌بینی مفصل نرخ آینده، باید همهٔ این نیروها را شناخت. و این ممکن نیست. پس عدم قطعیت را نمی‌توان از جهان حذف کرد. اما می‌توان ریسک را مدیریت کرد. این همان مرزی است که معامله‌گر خردمند باید بشناسد.

او نمی‌تواند باران را متوقف کند؛ اما می‌تواند چتر داشته باشد. نمی‌تواند موج را فرمان دهد؛ اما می‌تواند اندازهٔ قایق خود را بداند. نمی‌تواند قوی سیاه را از جهان بیرون کند؛ اما می‌تواند چنان سرمایه‌گذاری نکند که یک حادثهٔ نامنتظر تمام هستی مالی او را با خود ببرد. انسان‌های نخستین از ریسک می‌ترسیدند. تمدن، تاریخ طولانیِ آموختنِ زندگی با همین ترس است. کشاورزی، اعتماد به بارانی بود که هنوز نیامده بود. دریانوردی، رفتن به سوی ساحلی بود که هنوز در افق پیدا نبود. تجارت، سپردن بخشی از در زمان حاضر به روز آیندهیی بود که ضمانتی برای آن وجود نداشت. بدین‌سان، تمدن نه با حذف عدم قطعیت، بلکه با آموختنِ همزیستی با آن پیش رفت.

اما ذهن بدوی در اعماق انسان هنوز زنده است. هنوز از تاریکی می‌ترسد. هنوز در سایه‌ها هیولا می‌بیند. هنوز دوست دارد برای هر حادثه علتی ساده، روشن و قطعی پیدا کند. و بازار سهام، گاه همین ذهن بدوی را بیدار می‌کند. از این‌رو فیث می‌گوید: «در برابر عدم قطعیت، مهم‌ترین سلاح، توان تغییر ذهنیت است.» اگر واقعیت تغییر کرد، اندیشه نیز باید تغییر کند. نقشه برای آن نیست که جهان را به زور مطابق خود کند. نقشه باید در برابر جهان اصلاح شود. اگر راه بسته شد، باید راه دیگری جست. اگر فرضی شکست، باید فرض دیگری ساخت. اگر حقیقت برخلاف میل ما بود، باید میل را کنار گذاشت، نه حقیقت را. این، شاید دشوارترین هنر انسان باشد. زیرا انسان دوست دارد حق با او باشد. اما بازار سهام با غرور آدمی قرارداد ندارد. بازار سهام نمی‌پرسد تو چه می‌خواهی. تنها آنچه را هست، پیش روی تو می‌گذارد.

پس معامله‌گر باید پیوسته از خود بپرسد: چه چیزی نشان خواهد داد که اشتباه کرده‌ام؟ چه رخدادی مرا وادار خواهد کرد از تصمیم خویش بازگردم؟ چه نشانه‌ای باید ظاهر شود تا بدانم آنچه دیروز حقیقت می‌پنداشتم، در زمان حاضر دیگر حقیقت نیست؟ این پرسش‌ها، نگهبانان عقل‌اند. اشتباه، دشمن انسان نیست. اصرار بر اشتباه پس از آشکارشدن آن، دشمن اوست. رودخانه وقتی به صخره می‌رسد، با صخره بحث نمی‌کند. راه دیگری می‌یابد. ذهن نیز اگر زنده باشد، چنین می‌کند.

از همین‌جاست که «ذهن لاک‌پشت‌ها» معنای ژرف‌تری می‌یابد. لاک‌پشت، هم لاک دارد و هم گردن. هم پناه دارد و هم میل به جهان. اگر فقط لاک داشت، در خود می‌مرد. اگر فقط گردن داشت، با نخستین ضربه آسیب می‌دید. بقا، در تعادل میان این دو است. معامله‌گر نیز باید چنین باشد. باید جرئت کند، اما نه تا مرز نابودی. باید احتیاط کند، اما نه تا مرز سکون. باید به بازار وارد شود، اما راه خروج را نیز بداند. باید سود را ببیند، اما زیان را فراموش نکند. باید به احتمال موفقیت بیندیشد، اما احتمال شکست را نیز در حساب خود جای دهد. این، دیالکتیکِ ریسک است: بیرون‌آمدن و بازگشتن؛ تعرض و دفاع؛ امید و احتیاط؛ حرکت و حفظ خویشتن.

و شاید این قانون تنها در بازار سهام صادق نباشد. زندگی نیز میدان همین سه نیروست: عدم قطعیت، منابع محدود و ضرورت تصمیم‌گیری. انسان هیچ‌گاه همهٔ شرح را در اختیار ندارد. هیچ‌گاه سرمایهٔ نامحدود ندارد. هیچ‌گاه زمان بی‌اتمام ندارد. با این همه، باید تصمیم بگیرد. پس خرد، دانستن همه‌چیز نیست. خرد، شناختن مرزهای نادانی خویش است. خردمند می‌داند کجا روشنایی است و از کجا مه آغاز می‌شود. او تا مرز روشنایی پیش می‌رود، اما تاریکی را با خیال خود پر نمی‌کند.

استاد ریسک کسی نیست که خطر را از زندگی حذف کرده باشد. چنین انسانی وجود ندارد. استاد ریسک کسی است که با خطر آشنا شده است؛ اندازهٔ آن را می‌سنجد، از آن نمی‌هراسد و در عین حال، آن را تحقیر نمی‌کند. او می‌داند جهان را نمی‌توان به تمامی، فرمانبردار خویش کرد. اما می‌توان خویشتن را برای چرخش‌های جهان آماده کرد. پیش‌بینی‌گر می‌گوید: «من می‌دانم روز آینده چه خواهد شد.» استاد ریسک می‌گوید: «من نمی‌دانم زمان آینده چه خواهد شد؛ اما اگر روز بعد خلاف انتظارم آمد، هنوز توان تصمیم‌گرفتن خواهم داشت.»

در جهانی که قوی سیاه ممکن است هر لحظه از پشت مه بیرون آید، شاید این سخن از هر پیشگویی راستین‌تر باشد. زیرا آینده ملک ما نیست. ما مسافران آینده‌ایم. مسافر خردمند کسی نیست که ادعا کند همهٔ پیچ‌های جاده را دیده است؛ چراغی دارد و آن را روشن نگاه می‌دارد. سرعت خود را با راه هماهنگ می‌کند. و اگر جاده دگرگون شد، می‌داند که باید مسیر خویش را دگرگون کند.

لاک‌پشت، گردن از لاک بیرون می‌آورد. جهان را می‌نگرد. یک گام برمی‌دارد. و اگر ضربه‌ای فرارسید، به پناهگاه خویش بازمی‌گردد. در این حرکت ساده، شاید قانون بزرگی برای انسان نهفته باشد: برای زیستن باید خود را در معرض جهان قرار داد؛ برای ماندن باید حدود این تعرض را شناخت.

عدم قطعیت را نمی‌توان از هستی زدود. قوی سیاه را نمی‌توان پیش از ظهورش به یقین شناخت. روز آینده را نمی‌توان به زنجیر کشید. اما می‌توان ذهن را تربیت کرد. می‌توان چشم را به نشانه‌ها گشود. می‌توان اندازهٔ ریسک را شناخت. می‌توان راه بازگشت را نگاه داشت. و سرانجام، شاید بلوغ انسان در این نباشد که بر عدم قطعیت پیروز شود؛ بلکه در این باشد که در کنار آن، همچون مسافری در شب، با چراغی کوچک اما روشن، راه خویش را ادامه دهد.



سوالات متداول

چرا ذهن لاک‌پشت‌ها: روش‌های مواجهه با ریسک در بازار سهام اهمیت دارد؟

این موضوع به دلیل اطلاعات و کاربردهای مرتبط، مورد توجه کاربران قرار گرفته است.

مهم‌ترین نکات درباره انسان چیست؟

جزئیات مهم و نکات قابل توجه درباره انسان در متن مقاله بررسی شده است.

آخرین اطلاعات درباره باید چیست؟

جدیدترین اطلاعات و تغییرات مربوط به باید در این گزارش ارائه شده است.

برچسب: نویسنده: لیلا ابراهیمی تاريخ: شنبه 21 شهريور 1405 ساعت: 16:30

صفحه بندی